این متن از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس " اثر
مصطفی مستور انتخاب شده .
با حرفهای راننده تاکسی کم کم لبخند علی محو می شود و جای آن را نگرانی می گیرد :
فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده . به همون
چند متر جلوی ماشین . به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی . با کسی نباید
حرفی چیزی بزنی . به چیزی نباید گوش بدی . آن پخش لعنتی ماشین رو هم باید
خفش کنی تا حواست رو پرت نکنه . به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی . اگه
اینطور ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشونت می دن و هیچ خطری
هم در کار نیست . اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ
غلطی نمی تونی بکنی . یا میفتی توی دره و یا می کوبی توی کوه . خب ، نمی
گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه ، توی عباس آباد
، زنی گفت : " الهیه " و زدم روی ترمز . انگار کسی به من گفت مواظب باش !
مواظب زنه باش ! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد . اون
جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتش رو ببره . گفت دلش می
خواد که یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه . من چیزی
نگفتم . تعجب هم نکردم چون از اینجور مسافر ها زیاد دیده بودم . توی
بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر
و معلوم نیست کی بر می گرده . گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دو
ساله که او و سه تا بچش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده . گفت
مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده . بهش گفتم اگه این حرفا رو برای این
می زنه که کرایه نده من کرایه نمی خوام . گفتم من دارم می رم خونه و برای
رضای خداوند حاضرم او رو هر جا که بخواد برسونم . گمونم می خواستم کار
خوبی کرده باشم . یعنی در آن لحظه به حرف های که زده بودی فکر کردم و به
خودم گفتم : عباس ! حالا وقتشه . پرسید : " گفتی واسه چی این کارو می کنی
؟ " گفتم : " برای رضای خداوند . " بعد یهو ریسه رفت . آن قدر بلند بلند
خندید که پیشونی اش خورد به داشبورد ماشین . گفتم فکر نمی کنم حرف خنده
داری زده باشم . گفت اتفاقا خیلی هم خنده دار بود . واقعا که خنده دار بود
. گفت چطوره به اون خداوندت بگی که از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه
این بیچاره بفرسته پایین . این رو که گفت دوباره خنده اش گرفت . بعد جدی
شد و گفت : " مشکل من و سه تا توله ام با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون
. " بعد چادرش رو روی شانه اش انداخت و گفت : " ببینم تو نمی خوای امشب
خوش باشی ؟ این طوری بهتره . هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم میاد
. گمونم این طوری خداوند تو هم راضی راضی باشه . قبوله ؟ " توی یک فرعی
پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی در باره خداوند شنیدی ؟ آینه کوچکی از توی
کیفش بیرون آورد و خودش رو توش بر انداز کرد و گفت : " یه چیزایی شنیدم
اما چیز زیادی ندیدم ، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه . منظورم
شوهرمه . خیلی هارو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده اند . گمونم خداوند
هم چیز زیادی از من نشنیده . " بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت : "
اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد . اگه
شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم . " بعد
بغضش گرفت . گفت : " اگه شنیده بود که مجبور نبودم هرروز به بچه هام دروغ
بگم که دارم می رم خرید . " کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام
رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش . حتی پول خرده
ها رو هم گذاشتم توی دستش . گفتم خیال کن ، خداوند من ، از توی آسمونش این
ها رو انداخته پایین . مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و
بعد پولها رو قاپید . از ماشین پیاده شد وزل زد تو چشمام . اشک تو چشماش
جمع شده بود . قبل از اینکه در رو ببنده گفت : " از طرف من روی ماه خداوند
را ببوس ! "
برگرفته از کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " اثر مصطفی مستور ، برگزیده جشنواره قلم زرین .

|
+ |

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 |

نوشته شده توسط پسرونه